تبليغاتX
اشک یخی



 

به تو رسیدم در میان مهتاب ، مهتابی که در دریای دلم نقش بسته بود 

نگاهم میگذرد در میان امواج نورت ، میرسد به سرزمین چشمانت  

و به تو میدهد شور عشق را

عشقی که در دلم، صدای بی صدای برق چشمانت را میشنود

از راهی سبز میگذریم ، پلی نیست در میان راه ،

دستهای هم را میگیرم و با بالهای محبت پرواز میکنیم

پرواز به اوج همانجایی که باید رفت ، و نشست و از بالا دید دنیا را

تا بگویم به تو، آنچه را که میبینی خود تویی!

چشمانم مثل ستاره ایست خسته ،

دلم انگار عمریست که به پای ساحل سبز دلت به انتظار نشسته

میشنوی ؟ این صدای درد دلهای ماه و خورشید است ،

در کنار هم نیستند اما دل ماه در دل خورشید شب راه دارد!

دیگر به سکوت آن روز تاریک نمی اندیشم ،

بیشتر چشم به آن رودی که در کوه دلت سرازیر است دوخته ام

و میبینم چه زیباست عمق وجود تو!

میگذریم و میگذریم تا برسیم از آنچه که گذشته ایم !

میرسیم و میدویم به سوی آنچه باید برسیم

مینشینیم در زیر تک درختی و همانجا که نشسته ایم همدیگر را در میان هم میفشاریم !

آنقدر همدیگر را میفشاریم تا هیچ چیز از من و تو به جا نماند، جز عشق !

عشقی که اینک به رنگ مهتاب است و به پای سکوت شبها نشسته ،  

آری عشقمان پایانی ندارد

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:2 توسط اشک یخی |



وقتی دلگیری و تنها

                     خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

                     آهنگ اشتیاق دلی درد مند را                                            

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

                      آزار این رمیده ی سر در کمند را                         

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

                       اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست                                

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

                        عمریست در هوای تو از آشیان جداست                         

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

                         خواهم که جاودانه بنالم به دامنت                   

شاید که جاودانه بمانی کنار من

                          ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت                    

تو آسمان آبی آرامو روشنی

                           من چون کبوتری که پرم در هوای تو                     

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

                            با اشک شرم خویش بریزم به پای تو                     

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

                             بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب                    

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

                               خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب                     

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 18:9 توسط اشک یخی |



چه می شد ای خدا مشکم مرا حاجت روا می کرد

به حق هر دو دستانم همه دردم دوا می کرد

به یاد اصغر نالان که عطشان و پریشان است

کمی از آبِ باقی را برای او سوا می کرد

خدایا عاقبت دیدی شدم شرمنده ی اصغر

چه می شد این فراتِ غم مرا در خود فنا می کرد

ز روی کودکان او خجالت می کشم یا ربّ

چه می شد ناله ی زینب دلِ من را رها می کرد

کنار علقمه آید نوای شیون و زاری

شنیدم مادرم زهرا مرا هر دم صدا می کرد

توانِ دیدنِ رویِ رقیه کرده مجنونم

چه می شد دشمنم اکنون سر من را جدا می کرد

به ذکرِ نام مولایم خیالم طفل شش ماهه

دلم هر لحظه با شورِ دل زینب صفا می کرد

نوای یاری عشقم حسین تشنه ی زهرا

قسم بر هر دو چشمانم ز دل صد عقده وا می کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 18:24 توسط اشک یخی |



بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده ...


فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده
...


اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم


باور نمیکنم اینک بی توام


کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری


کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی


تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه ی

 

 غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم


کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم


در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش

 

 دنیایم عاشقانه میشد ،بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده


در حسرتم . در حسرت گرمی دستهایت ،  هنوز هم عاشقم ،


هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ،

 

 هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ،

 

 هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم

 

 و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ،

 

 آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ،

 

 بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم


میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را

 

راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم

 

دلم با من راه نیامد،بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ،

 

بدجور از نبودنت شاکیست ،

 

 هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست

 

برگرد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 13:53 توسط اشک یخی |



 

تا تو رفتی همه گفتند که از دل برود هر آنکه از دیده برفت

 

و در آن لحظه به ناباوری و غصه ی من خندیدند

 

و کنون آه تو ای رفته سفر که دگر باز نخواهی گشت

 

کاش می امدی و می دیدی که در این کلبه ی خاموش هنوز

 

یادگار تو بجاست

 

کاش یک لحظه سرود غم و اندوه مرا می خواندی

 

که چه ها بر من آشفته گذشت

 

کاش می دانستی که در این عرصه ی دنیای بزرگ

 

چه غم آلوده جدایی ها

 

و بدانی تو که از دل نرود هر آنکه از دیده برفت

به یاد مهدی عزیزم در دومین سالگرد پر گشودنش...یادش بخیر

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 8:45 توسط اشک یخی |



حس بارور بودن  و آفریدن خیلی زیباست… و من وبلاگی رو که بارور شده

 بودم  شهریور ماه 86 به دنیا آوردم… همیشه آدما وقتی بچه دار میشن یکی

 از چیزایی  که گوشه ذهنشونه   و دائم روحشونو قلقلک میده اینه که اون

 فرزند سالم  صالح و سربه راه باشه و سربلندشون کنه. وبلاگ من حالا

 اون فرزندیه که همین روزها 4 سالش تموم میشه و میره تو5 سال و

  من چقدر خوشحالم که این فرزند منو سربلند کرده. فکر این که تو

 این چند سال اخیر وبلاگ چند قدم نزدیکتر به خدا تونسته عین

 یه پاپانوئل مهربون به کمک شما فرشته های اینترنتی آرزوی خیلی ها رو

 برآورده  کنه روحمو آروم میکنه. با افتخار میگم که این وبلاگ باعث شده

  مهربون ترین فرشته ها ی دنیا که  قلبهایی به وسعت دریا دارن و

 دستهاشون عین ابر بخشنده است بشن بهترین دوستان من. فکر می کنید

چه هدیه ای میتونه از این ارزشمند تر باشه؟

پیدا کردن یه عالمه دوست خوب که همه با هم یه نقطه اشتراک دارن حس

 انساندوستی بدون توجه به نژاد، قومیت ، دین یا حتی گرایشهای سیاسی. 

  از همه شما دوستان خوبی که تو این سالها منو تنها نگذاشتید و باعث شدید

 که لبخند شادی رو لب خیلی ها بنشونیم

 ممنونم  .همتون رو قلبا دوست دارم و ایمان دارم که کائنات تموم محبتها و

خوبی هاتونو  به بهترین وجه جبران میکنه

 

 

شبی عطر یاد تو در کوچه پیچید

من از شعر پیراهنی بر تنم بود

به دستم چراغ دلم را گرفتم

و در کوچه عطر عبور تو پر بود.

و در کوچه باران چه یکریز و سرشار

گرفتم به سر چتر باران

کسی در نگاهم نفس زد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 13:24 توسط اشک یخی |



 

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

 

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

 

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

 

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

 

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 18:1 توسط اشک یخی |



حلالت میکنم اما هنوزم از تو دلگیرم

 

تو میخندی و من آروم تو دست گریه میمیرم

 

حلالت میکنم اما نباید از خودم رد شم

 

تو گم میشی و من اینجا

 

تو رو با گریه می بخشم

 

تقاصه آرزوهامو کجای قصه پس دادی

 

که از اوج پریدن ها به خاک گریه افتادی

 

کجای قصه پرواز چراغ راه رو گم کردم

 

که باید اینهمه تنها به سوی خونه برگردم

 

حلالت میکنم اما به دیروز تو زنجیرم

 

تو رو گم میکنم وقتی تو دست گریه میمیرم

 

حلالت میکنم اما نمیتونم که برگردم

 

تمومه آرزوهامو تو دنیای تو گم کردم

 

 من از روزایی میترسم که پشت مرز تقدیرن

 

از اینکه حتی رویاهام تو دستای تو میمیرن

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 17:45 توسط اشک یخی |



امشب در خلوت تنهایی ام آهسته بی تو گریستم

کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند...

 

تا بدانی که بی تو چه میکشم

کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو

 

رودی از اشک به راه انداخته ام...

و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من

 

به تو این پیغام را می رساند که:

 

امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته

در حال فرو ریختن است

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 10:0 توسط اشک یخی |



ماه رمضان آمد، آن بند دهان آمد

زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند

آمد قدح روزه، بشکست قدح ها را

تا منکر این عشرت بی باده طرب بیند

 

رمضان  از راه می‌رسد تا این بار با آغازین روزهای ماه تعلیم وتربیت قرین

 گردد و ما را به این اندیشه بخواند که چه زود سالی دیگر را گذراندیم و

دوباره به آستانه مقدس رمضان پا نهادیم . سرعت عجیب عمری که از کف

می دهیم ، با هلال ماه رمضان به ما گوشزد می شود . آری،رمضان اینگونه

 می آید و دریغ که نشانه آمدنش تنها در این  باشد که زمان گستردن سفره های

 غذایمان تغییرکند و روح دنیا طلب مان ، در هیاهوی افطاریها و سحریها تنها

دلخوش به نخوردن و نیاشامیدن گردد

رمضان با هدفی والاتر می خواهد که نه تنها ساعاتی را از خوردن و آشامیدن

 باز ایستیم ، بلکه مهم تر از همه چیز ، گوهر دل را به صیقل امساک و روزه

 جلا بخشیم و آلودگی را از تار و پود قلب و روحمان بزداییم...

 

این گونه است که ندا می دهد:

ای روزه داران اگر چنین می خواهید ، دهان از آنچه غیر خدایی است ببندید و

 چشم را به آنچه شیطانی است نگشایید و گوش را آلوده هر زمزمه پلید نسازید

 و حتی خیال باطل را هم از دروازه دلها بزدایید.

ای دوست ز رحمت دل آگاهم ده         در ماه دعا سیر الی اللهم ده
ماه رمضان و ماه مهمانی توست     در محفل مهمانی خود راهم ده

مجددا حلول ماه مبارک رمضان و میهمانی خدا بر همه ی شایستگان میهمانی اش

 و شما مبارک باد 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 9:33 توسط اشک یخی |