تبليغاتX
اشک یخی



روزگاريست كه من در پي عشق

 

به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم

 

وبه هر حال در اين كوچه كه با رد تو ماءنوس شده

 

من به خاموشي اين خاطره ها مي نگرم

 

من به خاموشي يك مشت صدا

 

كه تو را به سوي خود مي خواند

 

من به خاموشي صد وعده ي پوچ

 

به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:3 توسط اشک یخی |



اون كه رفته ديگه برگشتي نداره


عمر تو مي گذره اما


واسه اون ارزش نداره


اون تو فكرت نمي مونه


ديگه از تو نمي خونه


عشقتو مي بره  از ياد


اگه حتي تو پري شي


اون ديگه تو رو نمي خواد


اون كه رفته ديگه


برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش


يه دونه ستاره داره


تو چرا به پاش مي سوزي


چشم به راه اون مي دوزي


اون كه رفته از تو حتي


يه نشوني هم نبرده


گل لبخند تو چيده


سهم شادياتو برده


اون كه رفته ديگه برگشتي نداره


واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره


اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره


اون كه رفته ديگه برگشتي نداره


عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:59 توسط اشک یخی |



نفرين به دست سرنوشت


قسمت من رو بد نوشت


نفرين به اون آتشي كه


افتاده توي اين بهشت


نفرين به دستاي تو كه


زنجير عشق و پاره كرد


نفرين به اون نگاه تو


كه قلبم و بيچاره كرد


نفرين به قاب عكس تو


به روي ديوار اتاق


نفرين به اون سنگ دلت


از من نميگيره سراغ


نفرين به كار روزگار


از تو چي مونده يادگار


نفرين به دنياي تو كه


با من شده ناسازگا
ر

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:9 توسط اشک یخی |



تو دور مي شوي

 

و انگار ابرها ستاره ام را مي چينند

 

و تك شقايقم در مرداب مي ميرد

 

و حال در بطن اين لحظه هاي سرد

 

سبد هاي سيب پر از خالي است

 

ومن اهسته زير سايه ي درخت ها تب مي كنم

 

و در اغتشاش توهم برگ ها هذيان مي گويم

 

آه تو هركجا هستي سري به خواب من بزن

 

وببين كه هنوز بي شقايق بي ستاره در چشم سيب ها رنگ مي بازم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:13 توسط اشک یخی |



خدا رو خوش نمياد دل منو شكستي

 

رفتي جدا از منو كنار اون نشستي

 

خدا رو خوش نمياد بي جا قضاوت كني

 

با رفتنت عزيزم به من خيانت كني

 

خدا رو خوش نمياد تو مال من نباشي

 

با رفتنت غصه رو به قلب من بپاشي

 

خدا رو خوش نمياد سراغمو نگيري

 

تنها بزاري منو با اينهمه غريبي

 

خدا رو خوش نمياد دل منو رد كني

 

تو چشمه ي آرزوم حسرت و بي حد كني

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:31 توسط اشک یخی |



او تمام مدت همين حرف را مي زند

سر به شانه ي خسته ام مي سايد

قلبش را پيشكش مي كند به ستاره هاي چشمانم

و اهسته با عشق مي گويد

دوستت دارم

اه من هميشه حقيقت را در حرف هايش گم مي كنم

و شانه هايم ناگاه تهي مي شوند

وقتي كه شانه هايش تكيه گاه دگري است

و او باز اهسته مي گويد

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:12 توسط اشک یخی |



خسته ام

 

چشم هايم خسته است

 

ذهنم پر تشويش

 

قلبم پر درد

 

گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند

 

لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند

 

انتظاري تلخ

 

نه

 

انتظار شيرين است

 

چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است

 

وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است

 

انتظارم ديگر رو به پايان است

 

با بودن تو

 

ذهنم پر از آرامش

 

قلبم مملو از عشق

 

چشم هايم پر شور

 

اما

 

لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند

 

وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند

 

باز هم

 

قلبم پر درد

 

ذهنم پر تشويش

 

چشم

 

 

به یاد مهدی عزیزم

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:46 توسط اشک یخی |



اوست پایدار

 

میرسد روزی که مرگ عشق باور کنید

 

زندگی بادی از جنس غم است

تار میسوزد از تار غم میماند

رفتی و اسیر خاکی در بدر شدی   رفتی و تو غمی در دل مادر شدی

رفتی و بعد از رفتنت بابا نخندید  مادر لباسی جز سیه بر تن نکرد

بس که کوته گشت عمر زندگانی    شدی ناکام در اوج جوانی

  کند خواهر برایت گریه بسیار  که ای جانا امینی رفته از یاد

  رفتی و تنها و بی کس در بدر   بر در قبرت نوشتند بیخبر

  رفتی و جز خاطراتت بیش نیست   رفتی و جز یادگارت هیچ  نیست

  خاطراتت شب وروزبا من است صدای خنده های تو طنین اندازگوش من است

  باورنمیکنم که رفته ای از بین ما دراوج جوانی شده حجله ات قبر سیاه

  همدم تو تنهایی ودرد وغم است لباس عروسیت گفنی ازجنس غم است

  رفتی و ما با این تنایی چه کنیم   رفتی و با غم غربتت در قبر چه کنم

شب و روز آرزویم این است    روزی برسد وعده دیدار

  تو که رفتی پس چه دانی    از غم هجر تو پیر شدم در جوانی

  بی تو بودن سخت و دشوار است   دلم از ندیدن تو سخت  بیمار است

  خدا صبری دهد خانواده ات را    که اکنون خسته و بیمار و زارند

  کجاست آن نو گل شاداب خدایا؟  عجل یک لحظه آمد برد او را؟

  میکشم عکس تو را بر لوح قلبم    تا فراموشی نشوی تو در خیالم

  چه کسی میداندکه من رفیق دیرینه ام راچه آسان داده ام از دست خدایا 

گویند خاک فراموشی آورد  اما داغ دل من فراموش شدنی نیست

  خنده هایت ،حرف هایت ،ان نگاهت   هنوزم یاد دارم طنین صدایت 

چه کنم پنجه عجل تو را هدف کرد  تو را همیشه بسته چون صدف کرد

روزگار چگونه خطا کرد؟  بین همه تو را جدا کرد

  ای کاش زمان برمی گشت  یا که نه تو بر میگشتی

  چه توان کرد به غیر از دعا  تو که نیستی حالا رفته ای پیش خدا

  رفتی و من مانده ام با یاد تو  رفتی و من مانده ام با خاطرات شاد تو 

 

 

خانواده محترم امینی با نهایت تاسف و تاثر درگذشت دوست و برادر عزیزم مهدی جان را به شما و خانواده داغدارتان تسلیت عرض نموده و از خداوند منان برای آن مرحوم مغفرت و برای شما خانواده بردباری مسئلت مینمایم .

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:4 توسط اشک یخی |



 بازگشت همه به سوی اوست

 

 

ای دیر به دست آمده زود برفتی            آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

 

 

داس اجل هر چه انسان و انسانیت است میدرود. آدمی پر بساط حیات , هرگز روزگاری را بدلخواه خود پایان نمیدهد چونکه سایه مرگ دنباله رو زنده گی انسانهاست باز هم مرگ با سر انگشتان سیاهش،مهدی جان مظلومانه ،ناشاد و ناکام از این دنیا رفتی . در اوج جوانی بدون خداحافظی از پدر و مادر و دوستان و اشنایان،مهدی جان با این همه خاطره چه کنم ،خاطره هایی که از درون نابودم میکند .امشب شب اول قبر ت هست مهدی جان،هیچکس نداند خداوند شاهد است که تو پاک بودی و معصوم ،تمام واجبات و مستحبات را انجام میدادی .ولی شب اول شبی سخت است مهدی جان اومدم بالای خونه جدیدت ،مهدی جان نترس همگی ما امشب پیشتیم مهدی جان یه وقت نترسی عزیز دلم ،همیشه نامت جاوید و روحت زنده هست .این 3 بیت زیر که در زیر اعلامیه مهدی عزیزم نوشته است را به یادگار مینویسم در صندوقچه اسرارم .امیدوارم خداوند به همه ما صبر جزیل بدهد آمین .

 

 

برفت آخر و نیک و نامی ببرد                 زهی زندگانی که نامش نمرد

تن زنده دل خفته در زیر گل                 به از عالمی زنده مرده دل

دل زنده هرگز نگردد هلاک                   تن زنده دل گر بمیرد چه باک

 

 

شنبه:   ۱۳۸۸/۷/۱۸

ساعت ۴ بعداز ظهردر بیمارستان ۱۷ شهریور برازجان به دیار باقی شتافت

 

 

 

 

منم سرگشته حیرانت ای دوست
کنم یکباره جان قربانت ای دوست

تنی نا ساز از شوق وصل کویت
دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده
میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت
وجودم را زغم ویرانه کرده

من آن آواره بشکسته حالم
زهجرانت بُتا رو به زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها
پریشان گشته شد یکباره حالم

زِهَر سر بر سر سجاده کردم
دعایی بهر آن دلداده کردم

زحسرت ساغر چشمانم ای دوست
زبان از یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟
زهجر یار تا کی داغ داری؟

بگو تا کی زشوق روی لیلی
تو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم، پریشان روزگارم
من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت
درون سینه آسایش ندارم

زهجرت روز و شب فریاد دارم
زبیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی؟
دمادم با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم
عزیزم دارد این دل هم خدایی

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:15 توسط اشک یخی |



به شونه هام تكيه بكن

منم يه شاخه ي ترم

سايه ي باد بي نشون

گذشته از روي سرم

به دست من بوسه بزن

كه خالي از نوازشه

چشماي بي فروغ من

غرق نياز و خواهشه

به خنده هام نگاه نكن

گذشته اب از سر من

داره برام قصه ميگه

مادر غم مادر غم

بهم بخند اره بگو

يه ادم يه لاقبا

صداي گريه هاي من

گم مي شه تو خواب صدا

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:48 توسط اشک یخی |